هر شعر گریز از یک گناه بود


هر فریاد گریز از یک درد


و هر عشق گریز از یک تنهایی عمیق


افسوس که تو هیچ گریزگاهی نداشتی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 21:41 توسط مجنون |

خیلی سخته دوستش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 22:10 توسط مجنون |

کثیف بودنِ بعضی آدم ها اذیتم نمیکنه !

اما بعضیا خیلی پاکن؛

این که قراره اینا گیره اون کثیفا بیُفتن, اعصابم رو خورد میکنه…!


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 22:6 توسط مجنون |

از این دنیا که بی ذوقه  

منو ببر به اون موقع 

به اون موقع...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 7:23 توسط مجنون |

از این زنــدگی ِ خالی، منو ببــر به اون سالی…
که تــو اسممو پرسیدی، به روزی که منـــو دیدی 
به پله های خاموشی، که با مــن رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری، نمیشه چشم برداری
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 22:19 توسط مجنون |

دنیا اگه تنهام گذاشت 

تو منو انتخاب کن ...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 18:15 توسط مجنون |

به نامردی نامردان قسم خوردم 

که نامردی کنم در حق نامردان

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 17:27 توسط مجنون |

هـزار بـارهـم کـه از ايـن شـانه بـه آن شـانه بغلـتي ،
ايـن شـب لعنتی صبـح نمـي شـود ،
وقتـي دلتنـگ باشـي ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 18:20 توسط مجنون |

آسمون این همه صاف و 

هوا این همه خوب و 

ماه این همه تابان و 

آسمون پر از ستاره و 

چه بد دردیه تنهایی...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:57 توسط مجنون |

به صحرا شدم، عشق می بارید.برگشتم.به شهر زیبایم.به گمانم با خود عشق آورده بودم.به شهر شدم، دروغ می بارید، کینه می بارید، نفرت می بارید، حسد می بارید،و خیانت.شاید هم من در اشتباه بودم اما یک چیز را خیلی خوب می دانم؛ خبری از ع ش ق نبود.خواستم عشقی که آورده بودم را ببارانم اما نبود.هر چه گشتم پیدایش نکردم.یک آن پشت سرم را نگاه کردم.یک مرد که پالتویی سیاه و بلند برتن داشت و عینکی با شیشه های زنگاری و کلفت بر صورتش خودنمایی میکرد، روبرویم ایستاده بود.مرد نقص بزرگی داشت، نمی دانستم چیست اما نقصش خیلی بزرگ بود! حس کردم چیزی را قایم کرده است.خواستم از او بپرسم.همین که دهانم را باز کردم خنده ی وحشتناکی سرداد.خیلی وحشتناک.صدای خنده اش آنقدر بلند بود که حس کردم کرم کرده است.هیچی نشنیدم.همین طور مات و مبهوت نگاهش می کردم.رویش را برگرداند و کم کم دور شد.اما همچنان می خندید.لرزش شانه هایش این را نمایان می کرد.یاد عشق افتادم.مرد سیاهپوش را دنبال کردم تا سراغ عشق را از او بگیرم.گمش کردم.هر چقدر بیشتر می گشتم بیشتر در تاریکی فرو می رفتم.همین طور که دور خودم می گشتم یک درخت دیدم.رفت پای درخت تا کمی استراحت کنم.طنابی از درخت آویزان بود.چشمانم را بستم.آرامش عجیبی داشتم.نمی دانم شاید آرامش قبل از طوفان بود.خوابم برد.نمی دانم چقدر طول کشید.یک ثانیه، یک دقیقه، یک ساعت، یک ماه، یک سال، یک قرن.اما یک چیز را خیلی خوب می دانستم؛ باید عشق را پیدا می کردم.پا شدم که بروم. یکدفعه چشمم به درخت افتاد.عشق آنجا بود.اما...دارش زده بودند.صدای قهقه ای بلند در گوش های ناشنوایم پیچید. آن مرد قلب نداشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 20:18 توسط مجنون |

عجیب است! 

هنوز نفس می کشم 

آخر می دانی 

همین دیروز بود 

که در دریای چشمانت 

غرق شدم


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 21:24 توسط مجنون |

همه میگن بالا تر ازسیاهی رنگی نیست... 

ولی من میگم هست 

رنگ دوری...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 20:56 توسط مجنون |

هوای اینجا نامهربان است 

درخت

دانه های برف را 

از پشتش می تکاند... 

نمی دانم 

شاید هم می لرزد 

آری ترسیده است 

نکند گنجشکک بر نگردد...


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 17:1 توسط مجنون |

 ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 

تو بمان و دگران، وای به حال دگران...

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 0:23 توسط مجنون |

در این شب تاریک ... 

ماه هم شوخیش گرفته... 

با اینکه هست... 

فکر کنم از آسمان یاد گرفته... 

هست ولی تاریک تاریک...

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 23:45 توسط مجنون |

مطالب قدیمی‌تر