بیزار باش از معشوقی که
اسم هرزگی هایش را بگذارد
"آزادی"
اسم نگرانی هایت را بگذارد
"گیر دادن"
و برای بی تفاوتی هایش
"اعتماد داشتن به تو" را بهانه کند ...

برچسبها: بهترین ها, داستان کوتاه
دوباره این دل دیونه واست دلتنگه
وقته از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترین آهنگه
بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم
بی تو اما میرسم به قله ی آغازم
بقیه در ادامه ی مطلب ....
برچسبها: شعر, ستاره, ترانه های شادمهر عقیلی
ادامه مطلب
آی آدمها
شعری بسیار زیبا از نیما یوشیج
برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
برچسبها: اشعار نیما یوشیج, شعر ای ادمها نیما یوشیج, آی آدمها
ادامه مطلب
دلنوشته های زیبا و خواندنی از حسین پناهی
برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید
برچسبها: حسین پناهی, جملات حسین پناهی, اشعار حسین پناهی, دلنوشته های حسین پناهی
ادامه مطلب
شعری بسیار زیبا از نالی شاعر بزرگ کرد
شعر در ادامه مطلب
برچسبها: اشعار نالی, شعر, شعر کردی, دیوان نالی
ادامه مطلب
غم تنهایی (شعر زیبا از فریدون فروغی )
برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید
برچسبها: شعر, شعر های عاشقانه, اشعار فریدون فروغی
ادامه مطلب
عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی...بقیه در ادامه مطلب
برچسبها: عشق, شعر, شعر عاشقانه, اشعار جالب
ادامه مطلب
ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
برگ هاي ترد باران ريخته !
بوي لطف بيشه زاران بهشت،
با هواي صبحدم آميخته !
***
نرم و چابك، روح آب،
مي كند پرواز همراه نسيم .
نغمه پردازان باران مي زنند،
گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !
***
سيم هر ساز از ثريا تا زمين .
خيزد از هر پرده آوازي حزين .
هر كه با آواز اين ساز آشنا،
مي كند در جويبار جان شنا !
***
دلرباي آب، شاد و شرمناك،
عشقبازي مي كند با جان خاك !
خاك خشك تشنه دريا پرست،
زير بازي هاي باران مست مست !
اين رود از هوش و آن آيد به هوش،
شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !
***
مي شكافد دانه، مي بالد درخت،
مي درخشد غنچه همچون روي بخت!
باغ ها سرشار از لبخند شان،
دشت ها سرسبز از پيوندشان ،
چشمه و باغ و چمن فرزندشان !
***
با تب تنهائي جانكاه خويش،
زير باران مي سپارم راه خويش .
شرمسار ازمهرباني هاي او،
مي روم همراه باران كو به كو .
***
چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
زير چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا مي كنم
قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
***
در فضا،
همچو من در چاه تنهائي رها،
مي زند در موج حيرت دست و پا،
خود نمي داند كه مي افتد كجا !
***
در زمين،
همزباناني ظريف و نازنين،
مي دهند از مهرباني جا به هم،
تا بپيوندند چون دريا به هم !
***
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .
هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
مي كنند از عشق هم قالب تهي
اي خوشا با مهر ورزان همرهي !
***
با تب تنهائي جانكاه خويش،
زير باران مي سپارم راه خويش.
سيل غم در سينه غوغا مي كند،
قطره دل ميل دريا مي كند،
قطره تنها كجا، دريا كجا،
دور ماندم از رفيقان تا كجا !
***
همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
شايد از اين تيرگي ها بگذريم .
ره به سوي روشنائي ها بريم .
مي روم، شايد كسي پيدا شود،
بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟
برچسبها: شعر, شعر عاشقانه, اشعار فریدون مشیری
شايدآن روزکه سهراب نوشت
تا شقايق هست زندگي بايدکرد
خبري ازدل پر دردگل ياس نداشت
بايد اين گونه نوشت
هرگلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچک و ياس
زندگي اجبار است
ونه محتاج نگاهي
که بلغزد برمن
من خودم هستم
وتنهايي ويک حس غريب
که به صدناز وهوس مي ارزد
برچسبها: شعر, شعر عاشقانه, داستان کوتاه, مطالب جالب
شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد
به ياد لحظه هاي رفته بر باد
به ياد سروهاي سبز و عاشق
نشستم گريه کردم تا شقايق
صدايم يک نيستان بي قراري
غروب و حسرت و چشم انتظاري
به يادت اي عزيز نازنينم!
شبي تنها و خاکستر نشينم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته ياد گل در گريه هايم
پر از حرفم اگر چه بي صدايم
به سوگت اي چراغ خانه ي دل
چو کولي مي روم منزل به منزل
که تا شايد ز تو يابم نشانه
ز تو اي شاعر هر چه ترانه
تو را مي پرسم از اندوه مهتاب
که مي گريد به روي بستر آب
تمام چشم را من جستجويم
مگر يابم تو را در روبرويم
برچسبها: شعر, شعر عاشقانه, شعر جالب
شعر زیبای زیر با نام «آمدی جانم به
قربانت...» که توسط زنده یاد استاد غلامحسین بنان خواننده مشهور نیز به آواز درآمد
از جمله شاهکارهای زیبای استاد شهریار می باشد که در بستر بیماری هنگام دیدن
معشوقه اول خود که به همراه همسرش برای عیادت استاد به بیمارستان رفته بود سروده
شده است:
آمدی جانم به قربانت...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
"زنده یاد استاد شهریار"
برچسبها: شعر, داستان کوتاه, داستان زیبا, داستان جالب, اشعار شهریار
عشق را معنا می کنم زیر باران
بدون چتر
خیس می شوم تا اعماق وجودم
می لرزم
تا عشق تر شود از افکارم
من چتر ندارم
قامتم خیس است، از شور، از عشق
هدیه می دهم تمام احساس تَر شده از وجودم
به دانه ای که خود می کارم در باغچه ی خیالم
آن روز را چه کسی مژده به تو خواهد داد؟
که در این شوره زار
باغچه ایست از خیال
که روییده در او
غنچه ای از احساس
برچسبها: شعر, داستان کوتاه, داستان های کوتاه, داستان زیبا, داستان جالب, داستان, علمی, مطالب جالب
من به اندازهی تقدیر توام .. که به دست روشنت دل بسته
آسمون دل گرفته با منه .. گریه انگار که به من پیوسته
حس خوب داشتنت همرامه .. این به من گرمی بودن میده
من به این دلهره عادت دارم .. این تویی داره امونم میده
تو تموم عاشقانهی منی .. که به هر جهت پر از احساسی
تو با دستای قشنگت داری .. پل رویا رو برام میسازی
من بدون تو یعنی یک مرداب .. میرسم به تیرگی یک خواب
بگو این تاریکیها با ما نیست .. در میاد از پشت ابرا مهتاب
ترانهسرا: سمیرا جعفری
برچسبها: داستان کوتاه, داستان های کوتاه, داستان زیبا, داستان جالب, داستان, علمی, شعر
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
برچسبها: شعر زیبا, شعر عاشقانه
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی...
حافظ
برچسبها: داستان کوتاه, داستان های کوتاه, داستان زیبا, داستان جالب, داستان, علمی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
برای مشاهده به ادامه مطلب بروید
برچسبها: شعر, شعر عاشقانه, شعر زیبا
ادامه مطلب
دل داده ام برباد، برهرچه باداباد
مجنون ترازلیلی، شیرین ترازفرهاد
ای عشق ،ازآتش اصل ونصب داری
ازتیره ی دودی، ازدودمان باد
آب ازتوطوفان شد٬خاک ازتوخاکستر
ازبوی تو، آتش درجان باد افتاد
هرقصربی شیرین ،چون بیستون ویران
هرکوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتادپشت ما ازنسل غم بودند
ارث پدر مارا اندوه مادر زاد
از خاک ما درباد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ما می رویم از یاد...
برچسبها: شعر زیبا, شعر عاشقانه
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
برچسبها: شعر عاشقانه, شعر زیبا, شعر
دختر نا بینا
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
برچسبها: شعر, داستان کوتاه, شعر زیبا
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
(حمید مصدق)
برچسبها: شعر, شعر عاشقانه
کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور!
ای دل غمدیده! حالت به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور
گر بهار عمر باشد، باز بر تختِ چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان، غم مخور!
دور گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران، غم مخور!
هان! مشو نومید! چون واقف نیی از سرِ غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور!
ای دل! ار سیل فنا بنیاد هستی بر کَند
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان، غم مخور!
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان، غم مخور!
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور!
حالِ ما در فُرقتِ جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدایِ حال گردان، غم مخور!حافظا! در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بوَد وِردت دعا و درس قرآن، غم مخور!
برچسبها: حافظ, یوسف, گمگشته
گلچینی از اشعار وحشی بافقی
برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید
برچسبها: وحشی بافقی, شعر
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.






