به نامردی نامردان قسم خوردم
که نامردی کنم در حق نامردان
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 17:27 توسط محمد
|
به نامردی نامردان قسم خوردم
که نامردی کنم در حق نامردان
هوا این همه خوب و
ماه این همه تابان و
آسمون پر از ستاره و
چه بد دردیه تنهایی...
هنوز نفس می کشم
آخر می دانی
همین دیروز بود
که در دریای چشمانت
غرق شدم
ولی من میگم هست
رنگ دوری...
درخت
دانه های برف را
از پشتش می تکاند...
نمی دانم
شاید هم می لرزد
آری ترسیده است
نکند گنجشکک بر نگردد...
تو بمان و دگران، وای به حال دگران...
ماه هم شوخیش گرفته...
با اینکه هست...
فکر کنم از آسمان یاد گرفته...
هست ولی تاریک تاریک...
من مرد تنهای شبم...
صد قصه مانده بر لبم....
از بس حرفهایم
مانده اند ته گلویم...