به نامردی نامردان قسم خوردم 

که نامردی کنم در حق نامردان

هـزار بـارهـم کـه از ايـن شـانه بـه آن شـانه بغلـتي ،
ايـن شـب لعنتی صبـح نمـي شـود ،
وقتـي دلتنـگ باشـي ...

عنوان ندارد

آسمون این همه صاف و 

هوا این همه خوب و 

ماه این همه تابان و 

آسمون پر از ستاره و 

چه بد دردیه تنهایی...

عشق

به صحرا شدم، عشق می بارید.برگشتم.به شهر زیبایم.به گمانم با خود عشق آورده بودم.به شهر شدم، دروغ می بارید، کینه می بارید، نفرت می بارید، حسد می بارید،و خیانت.شاید هم من در اشتباه بودم اما یک چیز را خیلی خوب می دانم؛ خبری از ع ش ق نبود.خواستم عشقی که آورده بودم را ببارانم اما نبود.هر چه گشتم پیدایش نکردم.یک آن پشت سرم را نگاه کردم.یک مرد که پالتویی سیاه و بلند برتن داشت و عینکی با شیشه های زنگاری و کلفت بر صورتش خودنمایی میکرد، روبرویم ایستاده بود.مرد نقص بزرگی داشت، نمی دانستم چیست اما نقصش خیلی بزرگ بود! حس کردم چیزی را قایم کرده است.خواستم از او بپرسم.همین که دهانم را باز کردم خنده ی وحشتناکی سرداد.خیلی وحشتناک.صدای خنده اش آنقدر بلند بود که حس کردم کرم کرده است.هیچی نشنیدم.همین طور مات و مبهوت نگاهش می کردم.رویش را برگرداند و کم کم دور شد.اما همچنان می خندید.لرزش شانه هایش این را نمایان می کرد.یاد عشق افتادم.مرد سیاهپوش را دنبال کردم تا سراغ عشق را از او بگیرم.گمش کردم.هر چقدر بیشتر می گشتم بیشتر در تاریکی فرو می رفتم.همین طور که دور خودم می گشتم یک درخت دیدم.رفت پای درخت تا کمی استراحت کنم.طنابی از درخت آویزان بود.چشمانم را بستم.آرامش عجیبی داشتم.نمی دانم شاید آرامش قبل از طوفان بود.خوابم برد.نمی دانم چقدر طول کشید.یک ثانیه، یک دقیقه، یک ساعت، یک ماه، یک سال، یک قرن.اما یک چیز را خیلی خوب می دانستم؛ باید عشق را پیدا می کردم.پا شدم که بروم. یکدفعه چشمم به درخت افتاد.عشق آنجا بود.اما...دارش زده بودند.صدای قهقه ای بلند در گوش های ناشنوایم پیچید. آن مرد قلب نداشت.

عجیب است! 

هنوز نفس می کشم 

آخر می دانی 

همین دیروز بود 

که در دریای چشمانت 

غرق شدم


دوری

همه میگن بالا تر ازسیاهی رنگی نیست... 

ولی من میگم هست 

رنگ دوری...

هوای اینجا نامهربان است 

درخت

دانه های برف را 

از پشتش می تکاند... 

نمی دانم 

شاید هم می لرزد 

آری ترسیده است 

نکند گنجشکک بر نگردد...


 ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 

تو بمان و دگران، وای به حال دگران...

کاش...کاش...کاش...کاش...کاش...کاش این همه کاش تو زندگیم نبود....

در این شب تاریک ... 

ماه هم شوخیش گرفته... 

با اینکه هست... 

فکر کنم از آسمان یاد گرفته... 

هست ولی تاریک تاریک...

من مرد تنهای شبم... 

صد قصه مانده بر لبم....

دهانم بوی گند می دهد 

از بس حرفهایم 

مانده اند ته گلویم...

خوبی که از حد بگذره ،
مرد و نامرد و مخاطب خاص و مخاطب عام و همه رو جووو میگیره :|

گفتی دل شکستنی نیست...قبول...ولی آخه بی معرفت تو که میدونستی نازکه...چرا پاره پاره اش کردی؟

کاش غصه تموم می شد...