کویر (ذکتر علی شریعتی)
كویر انتهای زمین است؛ پایان
سرزمین حیات است؛ در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از آنست كه
ماوراءالطبیعه را ـ كه همواره فلسفه از آن سخن میگوید و مذهب بدان میخواند ـ
در كویر بچشم میتوان دید، میتوان احساس كرد. و از آنست كه پیامبران همه از
اینجا برخاستهاند و بسوی شهرها و آبادیها آمدهاند. «در كویر خدا حضور
دارد»! این شهادت را یك نویسنده رومانی داده است كهبرای شناختن محمد و دیدن
صحرائی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش بگوش میرسد، و
حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگش و سنگریزهاش آیات وحی را بر لب دارد و
زبان گویای خدا میشود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را، در
فضای اسرارآمیز آن استشمام كرده است.
در كویر بیرون از دیوار خانه، پشت
حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بیكرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه
هول. راه، تنها، به سوی آسمان باز است. آسمان! كشور سبز آرزوها، چشمه مواج و
زلال نوازشها، امیدها و… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه
بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعادگاه
انسانهای خوب، از آن پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و
شكنجهگاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!
آسمان كویر سراپرده
ملكوت خداست و… بهشت! بهشت، سرزمینی كه در آن كویر نیست، با نهرهای سرشار
از آب زلالش، جویهای شیر و عسل و نان بیرنج و آزادی و رهائی مطلقش؛
بیدیوار، بیحصار، بیشكنجه، بیشلاق، بیخان، بیقزاق… بیكویر! همه جا
آب، همه جا درخت، همه جا سایه! سایه طوبی كه كران تا كران بر بهشت سایه
گسترده است و آفتاب، این عقاب آتشین بال دوزخ، در دل انبوه شاخ و برگش
آواره گشته است. آسمان كویر، بهشت، آنجا كه «میتوان، آنچنان كه باید، بود»،
«آنچنان كه شاید، زیست»، آنچه در كویر همواره افسانهها از آن سخن
میگویند، آنچه هرگز در زمین نمیتوان یافت. آری! در كویر،هیچكس این دو را
ندیده است.
كویر، این هیچستان پر اسراری كه در آن، دنیا و آخرت، روی در
روی هم اند. دوزخ زمینش و بهشت، آسمانش، و مردمی در برزخ این دو، پوست بر
اندام خشكیده، بریان؛ پیشانی، هماره پرچین؛ لبها همیشه چنان كه گویی مرد
میگرید یا دلش از حسرتی تلخ یا از منظرهای دلخراش میسوزد؛ ابروانی كه
چشمها را در دو بازویشان میفروشند و پناهشان میكنند و پلكهائی كه همواره،
از ترس. خود را از دو سو، بهم میخوانند و بر روی چشمها میافكنند تا
پنهانشان كنند، و چشمها كه همواره گوئی مشت میخورند و به درون رانده میشوند
و نگاههای ذلیلی كه این چشمهای بیرمق و بگود افتاده كتمانشان میكنند و…
اینها، همه، كار آن خورشید جهنمی كویر! كه در كویر نگاه كردن دشوار است و
باید چشمها را با دست سایه كرد تا كویر نبیند. كه در كویر سایه را
میپرستند و نه آفتاب را، شب را میخواهند و نه روز را، نه پرتو عنایت
بزرگان، كه سایه شان را و نه نور خدا…
شب كویر! این موجود زیبا و
آسمانی كه مردم شهر نمیشناسند. آنچه میشناسند شب دیگری است، شبی است كه از
بامداد آغاز میشود. شب كویر به وصف نمیآید. آرامش شب كه بیدرنگ با غروب
فرا میرسد ـ آرامشی كه در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شكسته، میآید و
پریشان و ناپایدار ـ روز زشت و بیرحم و گدازان وخفه كویر میمیرد و نسیم سرد
و دل انگیزغروب آغاز شب را خبر میدهد.
شبهای تابستان دوزخی كویر شبهای
خیال پرور بهشت است. مهتابش سرد و باز و مهربان است و لبخند نوازشگر خدا.
مهتاب شهرها و سرزمینهای پر آب و آبادی است كه مرطوب و چركین و غمبار است.
ماهی زرد و بیمار و ستارگانی همچون دانههای جوش صورت كبود و كثیف لكامه
وقیح و بیشعوری كه با پودرهای ارزان قیمت وازلینهای كرباس چرك آلودی كه از
روی دملی بركندهاند، پنداشته است كه زشتی نفرتآلود قیافه كهنه و باد
كردهاش را ـ كه زخم خشكه پشت پیر الاغی كه جلش میزند یادآور آن است ـ
میتواند بپوشاند و آن را گلبرگ نوشكفته سیمائی بنماید كه با شكوفههای آتش
شرم آرایش كرده و بر معصومیت زلال گونهاش، گلگونه شوق و ایمانی خدائی
نشسته است. آسمان كویر! این نخلستان خاموش و پر مهتابی كه هرگاه مشت خونین و
بیتاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سكوتش میگیرم و نگاههای اسیرم را،
همچون پروانههای شوق، در این مزرع سبر آن دوست شاعرم رها میكنم ـ نالههای
گریهآلود آن روح دردمند وتنها را میشنوم، نالههای گریهآلود آن امام
راستین و بزرگم را ـ كه همچون این شیعه گمنام و غریبش ـ در كنار آن مدینه
پلید و در قلب آن كویر بیفریاد ـ سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست. چه
فاجعهای است در آن لحظه كه یك مرد میگرید!… چه فاجعهای!…
غروب ده، در
كویر، با شكوه و عظمتی مرموز و ماورائی میرسد و در برابرش، هستی لب فرو
میبندد و آرام میگیرد. ناگهان سیل مهاجم سیاهی خود را به ده میزند، و
فشرده و پرهیاهو، در كوچهها میدود و رفته رفته در خم كوچهها و درون
خانهها فرو مینشیند و سپس سكوت مغرب باز ادامه مییابد، مگر گاه فریاد
گوسفندی غریب كه با گله درآمیخته است و یا ناله بزغاله آوارهای كه، در آن
هیاهوی پرشتاب راه خانه خود را گم كرده است. كه لحظهای بیش نمیپاید.
شب آغاز شده است. در ده چراغ نیست، شبها به مهتاب روشن است و یا به قطرههای درشت و تابناك باران ستاره. مصابیح آسمان!
نیمه
شب آرام تابستان بود و من هنوز كودكی هفت هشت ساله. آن سال، تمام تابستان و
پائیز را در ده ماندیم كه شهریور سیصد و بیست بود و آن سه غمخوار بشریت
كشور را از همه سو اشغال كرده بودند و پدرم ما را گذاشت و به استقبال
حوادث، خود، تنها، به شهر رفت تا ببیند چه خواهد شد؟ آن شب نیز مثل هر شب،
در سایه روشن غروب، دهقانان با چهار پایانشان از صحرا باز گشتند وهیاهوی
گله خوابید و مردم شامشان را كه خوردند نمد و پلاس و رختخواب و متكا و
قطیفههای سفید كرباس یا قمیص را (بجای شمد) برداشتند و به پشت بامها
رفتند و گستردند و طاق باز دراز كشیدند. نه كه بخوابند، كه تماشا كنند و
حرف بزنند، آسمان را تماشا كنند و از ستارهها حرف بزنند، كه آسمان تفرجگاه
مردم كویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد كویر.
در آسمان، سرگرمیهای
بسیاری است برای این نگاههای اسیر و محرومی كه، همه شب،از پشت بامهای گل
اندود ده، به سوی آن پرواز میكنند. من نیز، همچون همه كودكان كویر، آسمان
را دوست میداشتم وستارهها را میشناختم و هر شب از روی بام، چشم بر این
صحنه زیبای پر از شگفتی و سرگرمی میدوختم و ساعتی، ساعتهائی، با خویش با
همبازیها و بزرگترهایم، نگاههای كودكانهام را به باغ خرم آسمان میفرستادم
تا با ستارگان ببازی مشغول شوند.
آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه
گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز
معلقی كه بر آن، مرغان الماس پر ستارگان زیبا و خاموش، تك تك از غیب سر
میزنند و دسته دسته به بازی افسونكاری شنا میكنند. آن شب نیز ماه با تلالو
پرشكوهش كه تنها لبخند نوازشی است كه طبیعت بر چهره نفرین شدگان كویر
مینوازد از راه رسید و گلهای الماس شكفتند و قندیل زیبای پروین ـ كه هر شب،
دست ناپیدای الههای آنرا ازگوشه آسمان، آرام آرام، به گوشهای دیگر
میبرد ـ سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی كه گویی، یك راست، به ابدیت
میپیوندد: «شاهراه علی» ، «راه مكه»! كه بعدها دبیرانم خندیدند كه: نه
جانم، «كهكشان»! و حال میفهمم كه چه اسم زشتی! كهكشان، یعنی از آنجا كاه
میكشیدهاند و اینها هم كاههایی است كه بر راه ریخته است! شگفتا كه
نگاههای لوكس مردم اسفالت نشین شهر آنرا كهكشان میبینند و دهاتیهای كاهكش
كویر، شاهراه علی، راه كعبه، راهی كه علی از آن به كعبه میرود! كلمات را
كنار زنید و در زیر آن، روحی را كه در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا
كنید! و آن تیرهای نورانی كه، گاه گاه، بر جان سیاه شب فرو میرود؛ تیر
فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانیش! كه هرگاه شیطان و دیوان
همدستش میكوشند به حیله، گوشهای ازشب را بشكافند و به آنجا كه قداست
اهورائیش را گام هیچ پلیدییی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس
راه نیست، سر كشند تا رازی را كه عصمت عظیمش نباید در كاسه این فهمهای
پلید ریزد، دزدانه بشنوند، پردهداران حرم ستر و عفاف ملكوت آنها را با این
شهابهای آتشین میزنند و بسوی كویر میرانند. و بعدها معلمان و دانایان شهر
خندیدند كه: نه، جانم! اینها سنگهاییاند بازمانده كراتی خرابه و در هم
ریخته كه چون با سرعت بطرف زمین میافتند با جو آتش میگیرند و نابود
میگردند. و چنین بود كه هر سال كه یك كلاس بالاتر میرفتم و به كویر
برمیگشتم، از آن همه زیبائیها ولذتها و نشئههای سرشاز از شعر و خیال و
عظمت و شكوه و ابدیت پر ازقدس و چهرههای پر از «ماوراء» محرومتر میشدم تا
امسال كه رفتم دیگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمین كه اینجا…
میتوان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا میشود چغندركاری كرد…! و دیدارها
همه بر خاك و سخنها همه از خاك! كه آن عالم پرشگفتی و رازسرائی سرد و
بیروح شد، ساخته چند عنصر! و آن باغ پر از گلهای رنگین و معطر شعر و خیال
و الهام و احساس ـ كه قلب پاك كودكانهام همچون پروانه شوق در آن میپرید ـ
در سموم سرد این عقل بیدرد و بیدل پژمرد و صفای اهورائی آن همه زیبائیها،
كه درونم را پر از خدا میكرد، به این علم عدد بین مصلحتاندیش آلود، و
آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماسهای چشمك زن و بازیگر ستارگان ـ نه دیگر
روزنههائی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجرههائی بر حصار عبوس غربت من، چشم
در چشم آن خویشاوند تنهای من ـ كه كراتی همانند و همنژاد كویر و همجنس و
همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از كویر! و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب
دلهای اسیر و چشمهسار زیبائی و رهائی و دوست داشتن، كه كلوخ تیپا خوردهای
سوت و كور و مرگبار. و مهتاب كویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان
حریر الهه عشق، گسترده در زیر سرهایی در گرو دردی، انتظاری، لبخند نرم و
مهربان نوازشی بر چهره نیازمندی زندانی خاك، دردمندی افتاده كویر، كه نوری
بدلی بود و سایه همان خورشید جهنمی و بیرحم روزهای كویر! دروغگو، ریاكار،
ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، كه
سپیدی دندانهای مردهای شده بود كه لبهایش وا افتاده است!
شكوه و تقوی و
شگفتی و زیبائی شورانگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیكش رویم
از دستش دادهایم. لطافت زیبای گل در زیر انگشتهای تشریح میپژمرد! آه كه
عقل اینها را نمیفهمد! از طلوعها و گلها و چشماندازها و وزیدنهای
سرزمین ماورائی درون، ماوراءالطبیعه روح و ملكوت دل نمیتوانم گفت كه در
تركتاز این غارتگر یك چشم چه شدند و چه میشوند و آنگاه، مزرعهای كه از زیر
سم او و سوارانش بر جای میماند چه منظرهای سرد و زشت و غمانگیز خواهد
بود! چه خواهد ماند؟ «استفراغ»، «طاغون»، «خلط پخشیده سینه یك مسلول»… و
انسانهائی «مسخ»، «كرگدن»، «ترزی»، «حیوان ناطق» و دگر هیچ! نه انسان،
ابزار! نه دل، شكم! «آن مرا این را همی كشد مخلب / و این مرآن را همی زند
منقار»! آدمهائی « پر از هیچ» و به تعبیر علی بزرگ : «اشباه الرجال
ولارجال»،
« از برون چون گوركافر پر حلل
و از درون قهر خدا عز و جل»!…
و
من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشكاه آسمان، تماشاخانه زیبا و شگفت مردم
كویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئه خوب و پاك آن «اسراء»،
در بستر خویش بخواب رفتم.
كویر در زیر نور ماه میتابید و ده آرام و ساكت
شده بود و مردم، زن و مرد، پیر و جوان همه در دل شب، بر روی بامهای خویش
از خستگی چنان خفته بودند كه گویی هرگز بیدار نخواهند شد. فریادهای غلتان و
طولانی قورباغههائی كه در دوردست صحرا میخواندند و آوای سیر سیركهائی كه
هیچ جا نیستند و گویی از غیب سوت میكشند سكوت شب كویر را صریحتر مینمود.
آسمان بر بالای ده ایستاده بود و بامها را مینگریست و این نفرین شدگان كویر
را كه آرام برسرتاسر بامهای ده، در زیر قطیفههای سپید كرباس و یا قمیص كه
هر یك همچون كفنی مینمود، خفته بودند.
شب به نیمه راه رسیده بود و
ستارگان ناپایدار غروب كرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا،
نزدیكیهای افق، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای
سرم ایستاده مرا ساكت مینگریست و برسینه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود
كه ستارگان را همه به دوردستها رانده بود. كه ناگهان بانگ خروسی برخاست.
اِ! خروسها میخوانند؛
خروس
ساعت كویر است و آوایش ناقوس دهكده! خروس ده زمان است كه میخواند، زمان،
این گردونه یكنواخت و مكرر و بیاحساس، كه جز نظم هیچ نمیفهمد، نظمی كه
بدقت شبكه تار عنكبوتی زندگی را «تقسیم كرده» است و انسان همچون مگسی
بیچاره در آن اسیر است و خونش را با ترتیب و تدریج دقیقی میمكد، و او، در
این سیر خونین و دردناك جز ضجه و تلاش ـ كه هیچكدامش را زمان نمیفهمد ـ
چارهای نمیتواند جست. نعره خروس، این مؤذن مذهب ده، را آنجا خوب میشناسند.
وی رسول نظامی است كه بر جهان و بر انسان تحمیل شده است و او را به
تكههای ریز و هم اندازهای خرد كرده است، هر یك لقمهای در زیر دندان آن
دو دلقك سیاه و سفید.
«خروسها برخاستند؟ میخوانند؟ مگر سحر شده است؟ «
زمزمههایی از بام ما و از بامهای دور و نزدیك در دل سكوت نیمه شب پیچید.
اما… نه، نیمه شب است، ماه، ستارهها همه نیمه شب را نشان میدهند. آری،
حتی آسمان زیبا و معصوم خدایی كویر هم او را تكذیب كرد!
ها! خروس
بیمحل! از كجاست؟ اِ! از بام خانه فلانیها است! وای، آری… از خانه ما
است… آن جوجه خروس شر و جنگی! حیف! چه جوجه خروس قشنگی بود! چند ماه دیگر
چی میشد؟ حیوون هنوزصدایش دو رگه است! هنوز مرغش را ندیده است، هنوز…
یكبار
دیگر باز خواند! زمزمهها بیشتر شد. همسایهها به جنب و جوش آمدند.
قطیفههای سفیدی كه همچون كفن بر بامهای ده پهن گسترده بود و مردم خفته ده
را در خود پیچیده بود، تكان خورد. برخی آنها را كنار زدند، برخی نیمخیز
شدند، برخی بر پا ایستادند، برخی پا شدند و به راه افتادند… همه از خواب
افتاده بودند و شب و آرامش آرام شب در ده بهم خورده بود. سكوت كویر آشفته
شده بود، برخی چیزی نمیگفتند، عدهای ـ بیشترشان از جوانها ـ شنیدم كه
میگفتند خوب شد بیدار شدیم، نوبت آب ما است و اگر خواب میماندیم بهدر رفته
بود، آب به كویر میرفت و كشتمان خشك میشد، بچهمان دم رو افتاده بود نزدیك
بود خفه شود، تشنه بودیم، كمی آب… حال آب جو زلال است، كوزههامان را پر
كنیم، در خانه را وا گذاشته بودیم. گربه، سگ، شغال… گرگ آدمخوار… خوب شد
از خواب افتادیم… اما غالباً قرقر میكردند: از خوابمان انداخت، این خروس
شوم است، ملعون است. بیشتر ریش سفیدها و پیر و پاتالها همچنان در خواب نق
میزدند و با پلكهای بسته بد و بیراه میگفتند!
رفته رفته صداها خوابید و
مردم در بسترهاشان آرام گرفتند. باز قطیفههای سفیدی را ـ كه در شب همچون
كفنی مینمود ـ بر روی خود كشیدند و كم كم دوباره بخواب رفتند.
صبح،
خورشید باز سر رسید و نیمی از بام را گرفت و خیس عرق، و بیطاقت از گرما،
بیدارشدم و از پلهها پائین رفتم. توی هشتی قالیچه انداخته بودند و چائی
میخوردند. شاغلام كه سه نسل از اسلاف ما را خدمت كرده بود و میگفت دوره شش
پادشاه را دیده است و پدرم و عموهایم در چشمش جوانكهای جاهل و چشم و گوش
بسته و بیتجربهای بودند، نشسته بود، با قیافهای كه رد پای گذر سالیان
دراز بر آن نمایان بود و ریش گرد و سفید و زیر گلویی تراشیده و خط ریشی
دقیق كه آنرا همچون دور گیوهای مینمود، سر پا نشسته بود و ساقهای باریك
پایش ـ پوشیده از پوستی چروكیده و خشك و موی سیاه و سپید، كه رنگ نظامی
قدكش آنرا نیلی كرده بود ـ بیرون زده بود. با قیافهای كه، با همه بلاهتی
كه از آن میریخت، سخت حكمیانه مینمود و هر كس از آن احساس میكرد كه پیر
غلام چیزهائی بسیار میداند كه وی نمیداند، و او خود نیز بر این عقیده سخت
راسخ بود. میكوشید كه «لفظ قلم» هم حرف بزند تا دیگر نقصی نداشته باشد.
تنها كمبودی كه احساس میكرد همین لهجه دهاتیش بود كه آنرا هم بطرمسخرهای
جبران كرده بود. «حقایق اصولی» را، ازقبیل این نكته كه: «برای جلوگیری از
ازدحام در رفت و آمد مردم بر روی جویی، اگر دو تا پل بزنند كه آیندگان از
یك پل و روندگان از پلی دیگر عبور كنند بهتراست از این كه پل بزنند و
آیندگان و روندگان همگی بر آن پل عبور كنند…»!، با طمطراق و آب و تاب
بسیار میگفت و سخت جدیت میكرد تا به همه بفهماند و، با لب و چشم و ابرو و
اصرار و پشتكار، از همه حضار تصدیق آمیخته با تحسین بگیرد. نعلبكی چایش را
از عجلهای كه داشت چنان پف میكرد كه بصورت ماها میپاشید؛ تمام كه شد بزمین
گذاشت و، استكان را توی آن نگذاشته، برخاست و زد توی حیاط. بیدرنگ داد و
بیداد مرغها وخروسها و جوجهها بلند شد، و لحظهای بعد شاغلام با قیافهای
فاتحانه و موفق، در حالیكه خود را باز آماده اظهار نكات حكیمانه و كلمات
دقیقانهای كرده بود در جواب ما كه قاعدةً از او سئوال میكردیم، برگشت و آن
جوجه خروس زیر بغلش، با چشمهای سرخ براقش كه بیتفاوت ما را مینگریست.
اما كسی چیزی نپرسید، همه میدانستند و او كه میخواست این ابتكار درخشانش را
هر چه بیشتر به رخ ما بكشد، جوجه خروس را، همچون اسماعیل، جلو هشتی، دم در
حیاط، دراز كرد و كف لتهای و سنگین گیوههایش را، بیمحابا، روی بالهای
نازك و جوان جوجه خروس گذاشت. نوك گیوهاش، كه از زههای خشك و خشن گره
خورده بود، حلقوم لطیف او را چنان بسختی میفشرد كه نمیتوانست ضجه كند.
پدرم از خانه بیرون رفت تا فقط نبیند. مادرم به اندرون رفت و خودش را سرگرم كرد تا فقط به او فكر نكند… و من…
ومن در حالیكه به جوجه خروس كه در نای بریده خون آلودش فریاد میكشید و پرپر میزد، خیره شده بودم، درسی را میآموختم كه شاغلام آموخته بود.
شاغلام كه دوره شش پادشاه را دیده بود.